من و تو

درباره ما
دکتر شریعتی جمله ای داره که میگه : سرمایه ماورایی انسان به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد.من خیلی به این جمله فکر کردم، به اینکه حرف هایی از جنس نگفتن چی می تونه باشه و به این نتیجه رسیدم که یعنی : حرف هایی که هنوز فرصت و موقعیت گفتنشون فراهم نشده ، حرف هایی که شاید مخاطب هنوز به درجه فهمش نرسیده ... ولی خوب جنس این حرف ها می تونه عاشقانه ، عارفانه ، سیاسی ، اجتماعی و ... باشه . اما ما میخوایم اینجا هیچ حرف نگفته ای واسه هم نداشته باشیم چون می خوایم سرمایه هامون و با هم قسمت کنیم ... چون ما یه روحیم تو دو بدن ... چون نیمه های پیدا شده ایم ... خدایا شکرت
منوی اصلی
آرشیو موضوعی
آرشیو ماهانه
نویسندگان

امروز وقتی رفتم طبقه پایین برای گرم کردن غذام و در حال انتظار داشتم از پنجره به بیرون نگاه می کردم فکرم پر کشید و رفت به گذشته، روزی از روزهایی که تازه من و پژمان داشتیم با هم آشنا می شدیم... اونموقع ها من میزم طبقه پایین بود و تازه به این شرکت اومده بود، صبح که رسیدم تا اومدم کیفم و بذارم روی میز صدای اس ام اس گوشیم بلند شد، برداشتم دیدم از پژمانه، شب قبل شام و با هم بودیم و به قول پژمان یه پله جلوتر رفته بودیم تو آشنایی و پژمان برام کادو تولد گرفته بود! پیش خودم گفتم حتما اس ام اس صبح به خیری، احوالپرسی یا به قولی ترکوندن لاو به صورت نا محسوسه!!! ولی وقتی اس ام اس و خوندم دیدم نه تنها اونی که من فکر می کنم نیست بلکه 180 درجه هم خلاف جهته ... با این متن: "خانم ... من فکرام و کردم و به این نتیجه رسیدم ما به درد هم نمی خوریم. ببخشید."

انگار یه کاسه آب سرد ریختن رووم! یعنی چی؟؟؟ چندبار خوندمش، نمی فهمیدم یعنی چی! هی خاطره دیشب و مرور می کردم و یادم نمی افتاد اتفاق خاصی افتاده باشه و می گفتم یعنی شوخیه؟؟ جدیه؟؟ می خواد امتحانم کنه ببینه چی میگم؟؟ جریان چیه؟؟ مات بودم و مبهوت ... ولی خوب زیاد شبیه شوخی نبود، اعصابم پاک به هم ریخته بود! هنوز به اون معنا احساسی بین ما شکل نگرفته بود که بهم حس شکست عشقی دست بده! ولی اصلا نمی فهمیدم چرا ؟؟ کله صبح !!! می گفتم شاید دیشب خوابی چیزی دیده ... خدایی عقلم به هیچ جا قد نمیداد،فرض کن با یکی شب خیلی با خوشحالی و اینا خداحافظی کنی و صبح اینطوری از طرف بشنوی! کلی هی این ور و اون ور کردم ، نمی دونستم چی جواب بدم، یه جورایی شدید بهم برخورد کرده بود و تو شوک بودم، با خودم می گفتم مگه من مسخره ام؟؟!!! تو که میخوای یه شبه تصمیم بگیری پس پله جلو اومدنت چیه؟؟ اول نوشتم "به جهنم"!!! و تو فکرم بود زنگ هم می زنم به خواهرش و میگم بیا این کادو داداشت و تحویل بگیر... ولی همش تو مغزم ویرش و داشتم که آخه چرا؟؟ باید چراش رو می فهمیدم حداقل، سعی کردم فکرام و جمع کنم و جواب عاقلانه بهش بدم نه احساسی و از روی عصبانیت ... نوشتم : " مشکلی نیست فقط می خوام دلیلتون رو بدونم" تا رسید دستش دلم مثل سیر و سرکه می جوشید که چی جواب میده و بعد از 5-10 دقیقه جواب اومد که ساعت 10 (یا شایدم 11) میاد دنبالم که صحبت کنیم! خیالم راحت شد که حداقل می فهمم جریان از چه قراره ، ولی فکر و خیال ولم نمی کرد و همش این چرای گنده بالای سرم می چرخید و همین طور که از پنجره به بیرون خیره شده بودم فکر میکردم ... چقدر این چند ساعت طول کشید، همیشه از انتظار بدم میومد، اونم انتظار این مدلی، همکارم که در جریان آشنایی من با یه نفر بود متوجه تغییر حالات روحی من شده بود و پرسید چیزی شده، من گفتم : نه! برگشت گفت : ولش کن بابا، به جهنم که به هم خورد، اینهمه آدم! لبخندی بهش زدم و باز رفتم تو فکرای خودم ... آخه خداحافظی دیشب تا امروز صبح چه اتفاقی می تونسته افتاده باشه !؟؟؟!!!!

اومد و حرف زدیم و حرف زدیم و حرف زدیم و حرف زدییییییییم تا اینکه حرفامون تموم شد! رفته بودیم یه پارک خیلی کوچولو پایین تر از شرکت ما ، اینقدر هی توش دور زدیم که فک کنم اگه حواسمون درگیر حرفامون نبود می تونستیم دقیق بگیم چندتا درخت و هر کدوم کجای پارک کاشته شدن! ... 

اونموقع دیگه به این فکر نمی کردم که آخرش چی میشه فقط سعیم این بود که رفع اتهام بشم حتی اگه به درد هم ، هم نخوریم. وقتی حرفامون تموم شد و رفع ابهامات صورت گرفت خیلی خسته بودم ، مغزم بدجور درد می کرد، دلم میخواست برم چه جایی که هیچ کس نباشه و گریه کنم و بخوابم!!! کسی نباشه از این جهت که بهم گیر،نده چی شده ! پژمان پیشنهاد داد بریم همون نزدیک نهار بخوریم و من اصلا حوصله مخالفت نداشتم ، رفتیم، همینطوری با خودم درگیر بودم، گفت : هنوز ناراحتین؟؟ من که معذرت خواهی کردم! گفتم: منم قبول کردم فقط طول می کشه که فراموش کنم، گفت میشه ازتون بخوام که زودتر فراموش کنید؟؟ احساس می کردم واقعا پشیمون شده که اونطوری بهم گفته و از دلم نیومد ناراحتش کنم و با خودم گفتم گناه داره، حالا که خودش هم قبول کرده پس فعلا بی خیال شم و گفتم : باشه. سعی کردم دیگه بهش هیچ فکری نکنم و طوری باشم که انگار هیچی نشده ، اینطوری مغز دردم هم بهتر میشد، نهار خوردیم و بعدش هم رفتیم پارک ملت و تا 7 شب حدودا با هم بودیم و رفتم خونه. هنوز مغزم درد می کرد، کمی از رسیدنم نگذشته بود که دیدم گوشیم داره زنگ می خوره و اسم پژمانم روشه، برداشتم گفت : الهام خانم راستی می خواستم بپرسم از هدیه تون خوشتون اومد یا نه؟؟ منم گفتم مرسی، خوب بود و تو دلم گفتم این چه خجسته است ... از خانم ..... دوباره شدم الهام خانم!!! حرصم در اومده بود از دستش!

مهمون داشتیم و تا آخر شب هم بودن و همون روز شوهر خواهرم رفته بود شرکتشون واسه تحقیق و با جواب قابل قبولی روبرو شده بود !!!

شب که می خواستم بخوابم، دوباره یاد زنگ آخریش افتادم ،خیالم از این راحت شده بود که رفع ابهامات 100 درصدی بوده ولی همش تو این فکر بودم که:  از کجا معلوم فردا هم همین اتفاق تکرار نشه و با این فکر خوابم برد...

واقعا چقدر زود گذشت، انگار همین دیروز بود! الان دوسال و اندی از اونموقع می گذره، پژمان بهم میگه: ولی اگه اونموقع هم مثل الانت احساساتی بودی و منطقی جواب نمیدادی و رفتار نمی کردی هیچ وقت به هم نمی رسیدیماااا، دستت درد نکنه لبخندو منم میگم : آخه اونموقع هنوز بهت احساس نداشتم به اون معنی که بخواد احساساتم غلبه کنه، ولی حالا اینقدری بهت احساس دارم که همیشه مغلوبش میشم قلبقلبقلب

خدایا شکرت

به قول نقی سریال پایتخت ... قسمته می بینی؟؟؟ 

+ نوشته شده در  ۱۳٩٢/٢/۱٠ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ  توسط الهام  رهگذر