من و تو

درباره ما
دکتر شریعتی جمله ای داره که میگه : سرمایه ماورایی انسان به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد.من خیلی به این جمله فکر کردم، به اینکه حرف هایی از جنس نگفتن چی می تونه باشه و به این نتیجه رسیدم که یعنی : حرف هایی که هنوز فرصت و موقعیت گفتنشون فراهم نشده ، حرف هایی که شاید مخاطب هنوز به درجه فهمش نرسیده ... ولی خوب جنس این حرف ها می تونه عاشقانه ، عارفانه ، سیاسی ، اجتماعی و ... باشه . اما ما میخوایم اینجا هیچ حرف نگفته ای واسه هم نداشته باشیم چون می خوایم سرمایه هامون و با هم قسمت کنیم ... چون ما یه روحیم تو دو بدن ... چون نیمه های پیدا شده ایم ... خدایا شکرت
منوی اصلی
آرشیو موضوعی
آرشیو ماهانه
نویسندگان

این عکس و وقتی دیدم یاد تو افتادم، یاد یکی از بهترین روزهای زندگیم، یاد اون روزی که رفته بودیم جمشیدیه، یاد اون صبحی که با هم داشتیم میرفتیم سرکار و من با بی حالی گفتم ، اصلا حال سر کار رفتن رو ندارم و تو گفتی می خوای ببرمت ددر؟؟ گفتم واقعا؟؟ گفتی : آره اگه بخوای ... و من گفتم آره می خوام ... گفتی کجا بریم ؟ گفتم جمشیدیه ... من خیلی خواب آلو بودم، گفتی بخواب تا برسیم و من خوابم برد ... از خواب که بیدار شدم دیدم وایسادیم و تو منتظری تا من بیدار شم ! گفتی بریم صبحونه کله پاچه؟ گفتم : باشه. نزدیکای پارک قیطریه بود ، یه کله پزی، چقدر چسبید صبحونه ... بعدش راه افتادیم سمت جمشیدیه ! کلی قدم زدیم و حرف زدیم، یکم مه آلود بود هوا، من کاپشنم و جا گذاشته بودم و تو کتت و دادی به من بپوشم و هی میگفتی که سردت نیست ولی دستات یخ کرده بود ... با کتت عکسم گرفتم، با اینکه به نظر بزرگ می اومد ولی تو عکس اونقدرام بد نبود ... ( گریه ام گرفت که ...)

بعد یه چیزی اون بالا دیدیم ، یه سازه فلزی، با هم صحبت کردیم که چی می تونه باشه ... من پیشنهاد دادم بریم ببینیم چیه و تو قبول کردی ... پله ها رو همین طور بالا می رفتیم، گاهی مه خیلی غلیظ میشد و گاهی بارون نم نمکی میزد ... چند تا عکس گرفتیم ، رفتیم و رفتیم و رفتیم تا ااااااا آخر پله ها! انگار تو یه دنیای دیگه بودیم، انگار از همه چی جدا شده بودیم ...

هر چند وقت یه بار دو تا جوون مثل خودمونمی دیدیم و نگرانیمون نسبت به اینکه تنهاییم کم میشد ....

اون آخر با تمام وجود بغلم کردی و گفتی دوستم داری ( دوباره گریه ام گرفت ...) 

می خواستیم بشینیم ، یه سنگ خشک بود، گفتی من بشینم، من کمی نشستم و گفتم تو بشین، تو نشستی و گفتی بیا بغلم بشین ... چقدر آغوشت برام دلنشین بوده و هست ...

بهت گفتم احساس خستگی می کنم از زندگی ... ناراحت شدی، گفتی اگه تو اینطوری بگی که من غصه می خورم ... من غم رو توی عمق نگاهت دیدم و همون جا تصمیم گرفتم دیگه هیچ وقت بهت نگم خسته شدم ...

کلی باهام حرف زدی و نوازشم کردی و بهم امیدواری و دلداری دادی و باز هم مثل همیشه گفتی پشتم هستی و همیشه کنارم خواهی بود و هیچ وقت نمیذاری تو زندگی بهم سخت بگذره ... ( باز هم گریه ام گرفت که...)

تصمیم گرفتیم بیایم پایین، شب قبلش خونه شما بودیم و من کفشای پاشنه بلند پوشیده بودم، تو پایین اومدن پام درد گرفته بود، تو گفتی بیا کفشای من و بپوش و کفشات و رد آوردی، ولی من نتونستم این کار رو بکنم، اون جا با اون همه سنگریزه ...  از تو اصرار و از من انکار، تا اینکه قبول کردی و گفتی : پس بیا رو کولم و من و بلند کردی رو کولت و راهم بردی ... ( اینبار خیلی زیااااد گریه ام گرفت ...)

پژمان عزیزم، هر چند من قبل از دیدن این عکس هم تو رو یه مرد واقعی، یه انسان با مسئولیت و مهربون، یه پشت و پناه و تکیه گاه واقعی و کسی که تو همه لحاظ و هر شرایط میتونم روش حساب کنم ، می دونستم ، ولی با دیدن این عکس یاد اون روز که قبلا هم بهت گفتم یکی از بهترین روزهای زندگی من بود ، افتادم و اشکم در اومد ...

جنتلمن زندگی من، شاهزاده سوار بر اسب زندگی من ، با تمام وجود دوستت دارم ...

+ نوشته شده در  ۱۳٩۱/۳/٩ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ  توسط الهام  رهگذر