من و تو

درباره ما
دکتر شریعتی جمله ای داره که میگه : سرمایه ماورایی انسان به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد.من خیلی به این جمله فکر کردم، به اینکه حرف هایی از جنس نگفتن چی می تونه باشه و به این نتیجه رسیدم که یعنی : حرف هایی که هنوز فرصت و موقعیت گفتنشون فراهم نشده ، حرف هایی که شاید مخاطب هنوز به درجه فهمش نرسیده ... ولی خوب جنس این حرف ها می تونه عاشقانه ، عارفانه ، سیاسی ، اجتماعی و ... باشه . اما ما میخوایم اینجا هیچ حرف نگفته ای واسه هم نداشته باشیم چون می خوایم سرمایه هامون و با هم قسمت کنیم ... چون ما یه روحیم تو دو بدن ... چون نیمه های پیدا شده ایم ... خدایا شکرت
منوی اصلی
آرشیو موضوعی
آرشیو ماهانه
نویسندگان

سلام

امروز می خوام اولین پست سال 1391 شمسی رو بذارم و البته اولین پست بعد از عروسی شدنمون مژه. خیلی وقته نیتش رو کرده بودم ولی نمی دونم چرا نمی شد، شاید برای اینکه نمی دونستم می خوام از چی بنویسم و چطور بنویسم ولی حالا با اینکه هنوز به جواب این سوالا نرسیدم می خوام بنویسم.چشمک

اول اینکه عروسیمون مبارکقلب و دوم اینکه سال نو مبارکتشویق

امسال اولین سالی بود که من و همسری با هم بودیم، اولین تحویل سال مشترکمون اونم تو خونه خودمون ، باورت میشه؟؟خیال باطل تحویل سال 90 نیمه شب بود و اون موقع ما نامزد خصوصی بودیمزبان و بعد از تحویل سال با تماس تلفنی با هم بودن و تجربه کردیمنیشخند ولی امسال شب دیروقت خوابیده بودیم ، با اینکه صبح زود بیدار شدیم اینقدری مشغول هم بودیم که تا تلویزیون و روشن کردیم سال تحویل شد ابله... بوووووووووووم  و اون وقت من پریدم تو بغل پژمانی جونبغل

انگار همه چیز مثل برق و باد گذشت،خیال باطل از آشنایی تا ازدواج مثل یه قصه به سرعت گذشت و انگار همه چی جفت و جور شد که من و مهربون کنار هم و با هم و برای هم باشیم.قلب

همه چیز از دی ماه سال 89 شروع شد، از وقتی که من کارم و عوض کردم و به خاطر شکل نگرفتن کار و گذران اوقات فراغت وارد فیس بوک شدم از خود راضیو اونجا دوستان دبیرستانم رو یافتم و خواهر همسری رو هم اونجا اد کردم... تا اینکه یه روز که من برای ماموریت کاری رفته بودم بندرعباس!!! مینا باهام تماس گرفت و ازم پرسید که قصد ازدواج دارم یا نه ؟؟؟تعجب

آخ که چه روزهایی بود، هر وقت یادم می افته دلم میخواد کلی بخندم ...خنده یه جورایی جزو ماجراهای باور نکردنی بود، اونم واسه من که هیچ وقت همچین دیدی نداشتم !!!متفکر ولی قرار شد همدیگه رو ببینیمخجالت و کم کم شد اون چیزی که باید می شد.قلب

22  دی  ماه    1389 چهارشنبه اولین تماس برای آشناییتعجب

1  بهمن ماه    1389  جمعه  اولین دیدار (پارک گفتگو)لبخند

18 بهمن ماه   1389 دوشنبه اولین دیدار خانواده ها (خونه ما)خجالت

22 بهمن ماه   1389 اولین ددر (پارک طالقانی)مژه

29 بهمن ماه   1389 اولین کوه پیمایی (توچال)عینک

2  اسفند  ماه  1389 خواستگاری شخصی پژمانماچ

12 اسفند ماه  1389 دومین دیدار خانواده ها (خونه پژمانینیا)خیال باطل

26 اسفند ماه  1389 خواستگاری رسمی یا همون بله برون خصوصیخجالتقلب

28 اسفند ماه  1389 اولین خریدکلافهنیشخند

1  فروردین ماه 1390 اونا اومدن عید دیدنی و عیدی آوردنبغل

8  فروردین ماه 1390 اولین ددر سال 1390 (درکه)هورا

12 فروردین ماه 1390 ما رفتیم عید دیدنیچشم

22 فروردین ماه 1390 بله برون واقعیچشمکتشویق

31 فروردین ماه 1390 آزمایش و خرید حلقهچشمخجالتخنده

4   اردیبهشت  1390 عقد ما که تو آسمونا بسته شدقلبماچ

4   خرداد ماه   1390 اولین ماهگردمون شمال ( چالوس) شیرینترین خاطرهبغل

...

؟؟  تیر ماه       1390 توفیق اجباری سفر اصفهانگاوچران

...

2  مهر ماه      1390 سفر به رامسرهورا

...

1  دی ماه      1390 گرفتن خونهاز خود راضی

...

14  بهمن ماه   1390  جهاز بروناوهلبخند

...

3  اسفند ماه  1390 عروسی و نیناش ناش که خیلی زود تموم شدشقلبماچهورا

4  اسفند ماه  1390 پاتختی که یدونه عکسم ننداختیمآخ

6   اسفند ماه  1390 ماه عسل (جزیره کیش) که عالی ی ی ی ی ی بودبغل

18  اسفند ماه 1390 اولین تجربه اسکیعینک

26  اسفند ماه 1390 سفر به رامسر بعد از یه اسکی جانانهتعجبنیشخند

29  اسفند ماه 1390 اولین مهمونداریاوهقلب

1   فروردین ماه 1391 اولین تحویل سال در آغوش هم هرچند خوابالو و با لباس خواببغل

6   فروردین ماه 1391 سفر به تویسرکانخجالتلبخند

13 فروردین ماه 1391 اولین سیزده بدر دوتاییلبخندقلب

19 فروردین ماه 1391 اولین پست سال 1391نیشخند

اوووووووووووووووووووو وَ ه ه ه هخیال باطل

چقدر اتفااااااااق ... حالا که دارم فکر میکنم می بینم چقد ما سختی کشیدیم تا الان بتونیم اینطوری کنار هم باشیم ، یه جورایی یادم رفته بود،چشمک اون 3 نقطه هایی که وسطا گذاشتم یعنی کلی کار و جزییات از خرید گرفته تا جابجایی و تمیز کردن خونه و دعوا ...آخچشم خوب اره ، دعوامونم شده خوب خیلی وقتا، ولی به نظرم خاص ما نیست، برای همه پیش میاد، مهم اینه که کاری نشه و بشه فراموشش کرد...قلب

وای ... خدایا ... چه چیزها که نگذشته بر ما ...خیال باطل خوب، خوش، سخت، تلخ، شیرین ... ولی من با تمام وجود دوستت دارم نازنینم، با وجود تمام این اتفاقا ما روز به روز به هم نزدیک شدیم ، نزدیک و نزدیک تر ...ماچ

آخ بهترینم، ببین که عمر چه تند و بی پروا میگذره، ببین چطور بدون دیدن و در نظر گرفتن ما ثانیه ها و دقیقه ها و ساعت ها و روزها و ماه ها و سال ها میگذره ...وقت تمام ببین اتفاقات چطور پشت سر هم قطار میشه و همش میشه خاطره ، ببین از زندگی چیزی جز خوبیاش واسه آدم نمی مونه ...قلب

همسرم، آغوش تو گرمترین جاییکه دارم و نوازش تو آرامش بخش ترین نوازش، بوسه تو شیرین ترین بوسه دنیا و پناه تو محکم ترین پناه دنیاست...بغلماچقلب

دوستت دارم تا ابد و جاودانه و همیشه و همه جا کنارت خواهم بود تا ابد تا ابدیت ...فرشتهماچقلب

 

+ نوشته شده در  ۱۳٩۱/۱/۱٩ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ  توسط الهام  رهگذر