من و تو

درباره ما
دکتر شریعتی جمله ای داره که میگه : سرمایه ماورایی انسان به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد.من خیلی به این جمله فکر کردم، به اینکه حرف هایی از جنس نگفتن چی می تونه باشه و به این نتیجه رسیدم که یعنی : حرف هایی که هنوز فرصت و موقعیت گفتنشون فراهم نشده ، حرف هایی که شاید مخاطب هنوز به درجه فهمش نرسیده ... ولی خوب جنس این حرف ها می تونه عاشقانه ، عارفانه ، سیاسی ، اجتماعی و ... باشه . اما ما میخوایم اینجا هیچ حرف نگفته ای واسه هم نداشته باشیم چون می خوایم سرمایه هامون و با هم قسمت کنیم ... چون ما یه روحیم تو دو بدن ... چون نیمه های پیدا شده ایم ... خدایا شکرت
منوی اصلی
آرشیو موضوعی
آرشیو ماهانه
نویسندگان

سلاااااااااااااااااااااام

خیلی وقته که چیزی ننوشتم ، قبل از عروسی که اصلا فکر و ذکر مشغول بود و بعدش حس نوشتن نیومده بود سراغم ، ولی نمی دونم چی شده امروز ، مثل قدیما بدجور ویر نوشتن رفته تو جونم و هی دوست دارم بنویسمزبان

خوب آخرین پستی که تو وبلاگمونه کار پژمانه که کلی زحمت کشیده و واسه تولد الهامی پست گذاشته و من و خوشحال کرده قلب دستش درد نکنه ماچ تو این مدت اتفاق زیاد افتاده که مهم ترینش همون عروسیمونه که بسیار خوب و عالی برگزار شد و همه راضی بودن الا من و اون هم دلیلش این بود که دوست داشتم چند ساعت بیشتر می بود نیشخند خوب بچست دیگه ، دلش میخواد زبان حیف که کارکنان تالار این حس و درک نمی کنن و نمیذارن مراسم حتی چند دقیقه بیشتر طول بکشه ، امان از دستشون مژه

ولی واقعا روز عروسیمون رو خیلی دوست داشتم و خیلی بهم خوش گذشت.

و اما بعد از عروسی که به عنوان ماه عسل رفتیم کیش که این سفر هم به از عروسیمون نباشه خیلی خوب و شیک و مامان و خوب و خوش آب و هوا و پر هیجان و پر شیطونی برگزار شد که جای بسی شادمانی و امیده ماچ کلی کارای نکرده کردیم ... غواصی ، پاراسل، جت اسکی، دلفیناریوم، کلاسیک شو  و ... آخرشم یه هوا عسک گرفتیم بیسسسست ، خلاصه اینکه جای همه رو اونجا خالی کردیم بغل

و اما بعد از اون بود که تازه به این فکر افتادی که بله خونه و زندگی داریم و نیاز به رفت و روب و غذا و کار و اینا داره و ما هم که ماشالله یکی از یکی تو کارای خونه واردترنیشخند ولی خوب اینم واسه خودش یه خاطرست و حال میده دیگه یه جوراییچشمک بعدش که پیر شدیم واسه هم تعریف می کنیم : (اینجا رو با لحن دو تا آدم پیر بخونین)

الهام : پژمانی یادته اون روزای اول چطوری مثل قاشقی تو عسل میموندیم و ساعت تند تند می گذشت و همیشه دیرمون میشد و به هیچ کاری هم نمی رسیدیم؟؟لبخند

پژمان : آره عسل ، یادش بخیر ... الان بچه هامونم ماشالله واسه خودشون کسی شدن، خودمون که دیگه باز نشسته ایم ... نوه ها رو بگو که چقد دوستمون دارن راستی کی میان ببینیمشون؟؟قلب

الهام : میان ، چهارشنبه سوری میان و باز شلوغ بازی در میارن، ولی عسل اگه تو اونطوری که با بچه ها دعوا میکردی با نوه ها دعوا میکردی اصلا سراغت و نمی گرفتن ها خیال باطل

پژمان : بله خوب ، آخه تربیت بچه ها دست ما بود و تربیت نوه ها دست بچه هاست ، ما فقط با هاشون بازی می کنیممتفکر

الهام : بله دیگه ، حق با خود خود همسری جون پژمانیهماچ ، میگم پژمان بیا مثل جوونی هامون اینطوری بخندیم نیشخند 

پژمان : آخه دیگه دندونی نداریم که نشون بدیمابرو

الهام : عیب نداره ، بی دندون می خندیم ، خاطره میشه واسه آینده موننیشخند

اصلا امید به زندگی رو حال می کنی؟؟؟زبان 

خلاصه دیگه زندگی مون در گذره و داره کم کم شکل می گیره هر چند هر دوتامون هنوز کامل باورمون نشده ولی به قول پژمان همین که نمی خواد هر وقت با همیم به فکر این باشیم که کجا بریم خیلی ی ی ی خوبهنیشخند 

تازشم یه هفته دیگه عیده و ما هنوز خونه تکونی نکردیم تعجب فکر نکنید شوخی کردم ، واقعا خونمون تکونده است باید جمعش کنیم نیشخند

خلاصه ما خوشحالیم که با همیم و میخوایم تمام قله های زندگی رو یکی یکی فتح کنیم ... میگی نه ؟! نیگا کن چشمکقلب

راستیییییییی چهار شنبه سوری ی ی ی ی مباررررررررررررررررررک ک ک کماچ

+ نوشته شده در  ۱۳٩٠/۱٢/٢۳ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ  توسط الهام  رهگذر