من و تو

درباره ما
دکتر شریعتی جمله ای داره که میگه : سرمایه ماورایی انسان به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد.من خیلی به این جمله فکر کردم، به اینکه حرف هایی از جنس نگفتن چی می تونه باشه و به این نتیجه رسیدم که یعنی : حرف هایی که هنوز فرصت و موقعیت گفتنشون فراهم نشده ، حرف هایی که شاید مخاطب هنوز به درجه فهمش نرسیده ... ولی خوب جنس این حرف ها می تونه عاشقانه ، عارفانه ، سیاسی ، اجتماعی و ... باشه . اما ما میخوایم اینجا هیچ حرف نگفته ای واسه هم نداشته باشیم چون می خوایم سرمایه هامون و با هم قسمت کنیم ... چون ما یه روحیم تو دو بدن ... چون نیمه های پیدا شده ایم ... خدایا شکرت
منوی اصلی
آرشیو موضوعی
آرشیو ماهانه
نویسندگان

سلام

امروز خیلی حال و هوای نوشتن دارم، نمی دونم چرا؟ ولی احساس می کنم یه چیزی کمه ... می دونی من همیشه تو خیال خودم همه چی رو شاد می دیدم ، منظورم اینه که همیشه دوست داشتم وقتی زندگیم و با عشق شروع می کنم همه اتفاقات و برنامه هاش رو با شور و شوق انجام بدم ، با بیشترین اشتیاق ، چون ذره ذره اش برای ساختن زندگیمونه ... ولی حالا احساس می کنم استرسی که داریم بیش از شوقمونه ، شاید دلیلش این باشه که داریم سخت می گیریم، و شاید هم دارم می گیرم ...

احساس می کنم که خیلی دوست داشتم این حرف ها رو همین الان با پژمان میزدم ، ولی الان سر کار هستیم هر دومون و من تا شب کلاس دارم - این کلاسه هم شده واسه ما محل بحث ، خداییش الان چه وقتش بود؟؟ بی خیال ، فعلا باز تو همون حس قبلی بذار به نوشتنمون ادامه بدیم- 

دیروز ۸ امین ماهگرد عقدمون بود، یعنی ما ۸ ماهه شدیم، به قول پژمان یه ماه دیگه فارغ می شیم ... لبخنددیروز رفتیم لباس عروسی و کت و شلوار دامادیمون و گرفتیم، قرار بود تنها بریم ولی پژمان گفت یه خانم باشه باهامون بهتره و پیشنهاد داد خواهرم بیاد، طوری شد که با مامانم وخواهرم رفتیم گرفتیم ولی گویا مامان پژمان ناراحت شده که چرا به اون نگفتیم ...

راستش بعد از اینکه همه چیزمون و خودمون گرفتیم فکر نمی کردم دیگه همچین انتظاری وجود داشته باشه ... حالا موندیم ، به قول پژمانی گرفتار شدیم ...

مامان بابا ها، البته مخصوصا مامانا رو مسایل عجیبی حساسن!!! یعنی من هم مامان بشم اینطوری میشم؟؟ اصلا دلم نمی خواد ...

پژمانم از این قضیه دلخور بود، دیدم ایمیل هام و سرسری جواب داده ها، آخه ما ایمیل بازی می کنیم با هم، ولی گفتم شاید سرش شلوغ بوده و عجله داشته ، ولی وقتی تلفنی باهاش صحبت کردم مطمئن شدم طوری شده، گفت خواهرش بهش گفته که مامانش ناراحت شده ...

واقعا حس عجیبیه ، اینکه دو نفر دلشون می خواد خودشون برن پی کاراشون و خانواده ها دوست دارن همراهیشون کنن و اگه این اتفاق نیفته غصه می خورن

حالا باید چیکار کرد؟؟ دلم میسوزه واسه مامان پژمان، الان فکر می کنه ما بهش اهمیتی ندادیم که این اتفاق افتاده ، ولی خود خدا میدونه که همچین قضیه ای نیست .... خودمونم که نمی تونیم بریم باهاش صحبت کنیم و بهش بگیم قضیه چی بوده، که اگه هم اینکار و بکنیم قبولش سخته ... شاید باید بسپریمش به زمان و سعی کنیم بیشتر حواسمون باشه

چه بدونیم والا ، مامانن دیگه ، حساسن دیگه

ایشالله که ما خودمون وقتی مامان و بابا شدیم امیدومون فقط به هم باشه و کاری به کار بچه هه نداشته باشیم

آمین یا رب العالمین

می دونی اینجور اتفاق ها هم که میفته علاوه بر اون استرس، ناراحتی ناشی از این اتفاق حس آدم رو بیشتر بدتر به هم میریزه

دلم میخواد شاد باشیم به خدا ، خیلی دلم میخواد

به قول پژمان دلمون تنگ شده واسه یه تفریح و سفر درست و حسابی که خستگی در کنیمخیال باطل

پژمان هی بهم میگه شیطون ولی من هنوز فرصت نکردم واقعا شیطونی کنمنیشخند فک کنم پژمان که این و بخونه بگه بسم اللهزبان

ولی واقعا دوست دارم از ته دل بخندم و شیطونی کنم ، بی دغدغه ، خوش میگذره ، نه؟؟؟قلب

هی خداجون کمکمون کن ... دستت مرسیماچ

فک کنم کم کم نوع نوشته های این وبلاگم عوض کنم ، منتظر باش عزیزمبغل

+ نوشته شده در  ۱۳٩٠/۱٠/٥ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ  توسط الهام  رهگذر