من و تو

درباره ما
دکتر شریعتی جمله ای داره که میگه : سرمایه ماورایی انسان به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد.من خیلی به این جمله فکر کردم، به اینکه حرف هایی از جنس نگفتن چی می تونه باشه و به این نتیجه رسیدم که یعنی : حرف هایی که هنوز فرصت و موقعیت گفتنشون فراهم نشده ، حرف هایی که شاید مخاطب هنوز به درجه فهمش نرسیده ... ولی خوب جنس این حرف ها می تونه عاشقانه ، عارفانه ، سیاسی ، اجتماعی و ... باشه . اما ما میخوایم اینجا هیچ حرف نگفته ای واسه هم نداشته باشیم چون می خوایم سرمایه هامون و با هم قسمت کنیم ... چون ما یه روحیم تو دو بدن ... چون نیمه های پیدا شده ایم ... خدایا شکرت
منوی اصلی
آرشیو موضوعی
آرشیو ماهانه
نویسندگان

این چند روزه خیلی بهتریم، پنج شنبه یه جورایی حال خراب بودم و حس هیچ کاری نداشتم. پژمان کار داشت و قرار شده بود پنج شنبه و جمعه خونه مون نیاد که بتونه به کارش برسه. پنج شنبه روز خواستگاری داداشم هم بود و من قرار نبود برم، پژمانی که دید من اینقد بیحالم و قراره تنها بمونم اومد پیشم. بودنش و از اون مهم تر حسی که بهم منتقل می کرد کم کم حالم و بهتر کرد. اینکه احساس کردم واسه خاطر من اومده پیشم. اینکه بغلم کرد، اینکه باهام حرف زد... همه اینا...

شب، پیش همدیگه بودیم، جمعه که بیدار شدم حالم خیلی بهتر بود. قرار شد پژمان بره خونه شون و به کارش برسه تا عصری، بعد بیاد دنبالم بریم خونه عموشینا. شب که از اونجا برگشتیم کلی با هم حرف زدیم، تو بغل هم، یاد خاطرات، یاد خوشی ها، شناختای جدیدمون و از هم گفتیم، خلاصه روحمون دوباره جون گرفت. طوری که دیگه از دلم نمی اومد از تو بغلش بیام بیرون...

شنبه صبح با هم رفتیم سرکار، عصری پژمانی واسه خاطر اینکه پیچیدگی روحی جسمی (نیشخند)که برام پیش اومده بود، گفت میاد دنبالم که با هم بریم، من و برسونه خونه و بره، نمی دونی چه حس خوبی داشتم، انگار تو فضا سیر می کردم. نه فقط به خاطر اینکه راحت می تونستم تا خونه برم، واسه اینکه احساس می کردم پژمان عزیزم شرایط من رو می فهمه و به فکرم هست.

اینطوری شد که احساس کردم حس های بد هیچ جایی نباید تو قلب من داشته باشن تا وقتی با وجود ارزشمندی به نام پژمان هستم. تا وقتی عشق همچین آدمی تو دل منه، نباید به خاطر مسائل ناراحت کننده خودم و درگیر کنم. احساس کردم عشق پژمان به من واقعا واقعا واقعا ثابت قدم و راسته. احساس کردم همه کس و همه امید زندگیمه. انگار همه احساس های خوب زندگی به قلبم برگشت...

پژمان عزیز و خوبم مرسی که این همه حس خوب رو به من برگردوندی

مرسی که این همه زحمت کشیدی برام

مرسی که به فکرم هستی

به خودت هم گفتم که عاشق این دل پاک و مهربونتم

عاشق دستای گرمت

عاشق آغوش پر عشقت

پژمانم من احساس می کنم با تو هیچ نگرانی تو دنیا نمی تونه اذیتم کنه

چون تو با من و در کنار منی

پژمانی من کنار تو بیشترین آرامش و دارم و بیشترین احساس زندگی

دوست دارم همیشه برات جوون و شاد بمونم و به حرفات گوش کنم که خوشحال باشی عشق پاکم

پژمان جونم دلم برای تو وآغوش گرمت تنگ شد...

از ته قلب و با تمام وجود دوستت دارم و بهت افتخار می کنم ارزشمندترینم

+ نوشته شده در  ۱۳٩٠/۸/۱ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ  توسط الهام  رهگذر