من و تو

درباره ما
دکتر شریعتی جمله ای داره که میگه : سرمایه ماورایی انسان به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد.من خیلی به این جمله فکر کردم، به اینکه حرف هایی از جنس نگفتن چی می تونه باشه و به این نتیجه رسیدم که یعنی : حرف هایی که هنوز فرصت و موقعیت گفتنشون فراهم نشده ، حرف هایی که شاید مخاطب هنوز به درجه فهمش نرسیده ... ولی خوب جنس این حرف ها می تونه عاشقانه ، عارفانه ، سیاسی ، اجتماعی و ... باشه . اما ما میخوایم اینجا هیچ حرف نگفته ای واسه هم نداشته باشیم چون می خوایم سرمایه هامون و با هم قسمت کنیم ... چون ما یه روحیم تو دو بدن ... چون نیمه های پیدا شده ایم ... خدایا شکرت
منوی اصلی
آرشیو موضوعی
آرشیو ماهانه
نویسندگان

دلم خیلی گرفته ... چرا باید یکی خوشی زندگی ما رو اینطوری به ناخوشی بدل کنه و مهم ترین اتفاق زندگیمون و اینطوری به بازی بگیره؟؟ چرا باید مجبور باشم از کنار اتفاقی که از کودکی انتظارش رو کشیدم اینطوری بگذرم؟؟

به نظرت مسخره نیست؟

عروسی ای که بخواد آبروم و ببره به چه دردی میخوره ، اینکه بخوام مهمونا رو یکی در میون انتخاب کنم ؟  واقعا 50 تا مهمون بیشتر ارزشش رو داشت که بخوان تو رو تهدید کنن ؟؟؟ چرا عروسی رو با جنگ یکی می گیرن ؟؟؟ چرا آبروشون رو به جای اینکه تو نحوه برگزاری ببینن به بیشتر بودن تعداد مهموناشون از مهمونای ما می بینن ؟؟؟ اصلا کی میاد تو عروسی بیاد و بشمره که مهمونای کی بیشتره که بخواد آبروی این ها بره ؟؟؟

دلم شکست پژمانی ، می دونم دیگه از تو هم کاری بر نمی آد ...

ببخشید اینطوری میگم ولی دوست داشتم با سیاست کار رو طوری پیش ببری که قضیه به اینجا کشیده نشه ، به جایی که مجبور باشم بین بدتر و بدتر یکی رو انتخاب کنم ... هر چند اینطوری که تو راجع به اخلاقیاتشون میگی شاید نشدنی بوده ...

این خیلی نامردیه ...

دلم گرفته ... خیلی زیاد ...

 

 

پاییز آمد، لابلای درختان

لانه کرده کبوتر، از تراوش باران می گریزد

خورشید از غم، با تمام غرورش

پشت ابر سیاهی، عاشقانه به گریه می نشیند

من با قلبی به سپیدی روز

می روم به گلستان، همچو عطر اقاقی، لابلای درختان می نشینم

 

شعر هستی بر زبانم جاری

پر توانم آری، می دوم در کوه و دشت و صحرا

رهپیمای قله ها هستم من

در کنار یاران، راه خود در طوفان می نوردم

 

در کوهستان یا کویر تشنه یا که در جنگل ها

رهنوردی شاد و پر امیدم

شاید روزی، شعر هستی بر لب، جان نهاده بر کف

راه انسان ها را درنوردم

 

شعر هستی

بودن و کوشیدن

رفتن و پیوستن

از بدی بگسستن

جان فدا کردن در راه حق است

شعر هستی بر زبانم جاری

پر توانم آری، می دوم در کوه و دشت و صحرا

+ نوشته شده در  ۱۳٩٠/٧/٢٥ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ  توسط الهام  رهگذر