امروز هوا یه جورایی خیلی پاییزیه. هرچند ما اینجا تو طبقه منفی دو پنجره ای نداریم که ببینیم بیرون اوضاع چطوره ولی یه سر که رفتم بالا چک کنم ببینم بارون میاد یا نه ، خبری از بارون نبود ولی هوا یه جورایی خیلی پاییزی بود ...

هوس کردم یه هوس عجیب، اینکه یه هوای سرد باشه از اون هواهایی که آدم تو خودش و کاپشنش فرو میره و همینطور بی هدف قدم بزنم... خیلی وقته که اینکار رو نکردم، خیلی وقته که در خودم فرو نرفتم

واقعا ازدواج تو زندگی آدم خیلی تغییر ایجاد می کنه. نه اینکه آدم و عوض کنه ، نه! ولی شرایط آدم و طوری تغییر میده که انگار تو حتی یاد یه سری از کارهایی که میکردی نمی افتی ... خوب یا بد؟؟ نمی دونم

میدونی پرسه زدن تو خیابونای نیمه شلوغ بارون زده حس غریبی داره مخصوصا وقتی رها باشی، یعنی به هیچ چیز خاصی فکر نکنی و فقط نگاه کنی به آدما زندگی ها، دغدغه ها ... با دیدن دخترک گل فروش غصه بخوری و بادیدن دو عاشق که دست در دست هم دارن تو بارپن عشق می کنن خوشحال، برای پدرای خسته که دارن میرن خونه آرامش بخوای و برای مادرایی که همیشه خدا دارن با بچه هاشون سر و کله میزنن حس دغدغه همیشگی رو دنبال کنی ...

و بارون

با عمق جونت بارون و بفهمی و ازش فرار نکنی و قدم بزنی و قدم و قدم و قدم

پاییز فصل قدم زدنه ...

پژمان چرا ما اینقدر کم وقت می کنیم؟؟؟ ها؟؟؟ چشمک