کاش زندگیمون عاشقانه تر از این بود که راجع به هم بد فکر کنیم

کاش زندگیمون عاشقانه تر از این بود که تو وقتی راجع به حرف من، بد فکر کنی، تهدیدم نکنی

کاش زندگیمون عاشقانه تر از این بود که تو موقع ناراحتی هر حرفی رو بزنی

کاش زندگیمون عاشقانه تر از این بود ...

امان از این منطق، که هیچ کس نداره و همه ادعاش رو دارن

آخه منطق من وقتی با منطق تو فرق داره، دیگه منطق نیست ... مگه نه اینکه منطق مطلقه؟؟

و ما با این حرف های به ظاهر منطقی که به منطق خودمون نمی خوره به جدل می شینیم و ...

و اما عشق ...

عشق همون چیزی که آوینی میگه : آنجا که عشق فرمان می دهد محال سر تسلیم فرود می آورد ...

و حالا چی شده که غیر محال ها هم ما رو تسلیم خودشون می کنن؟؟

کاش یه روزی خدا من و با خودش می برد بالا، توی آسمون، کاش می شد از اون بالا ساده و رها همه چیز و ببینم، شاید می تونستم از اون بالا خیلی چیزها رو بفهمم ...

از اینجا خسته شدم، از زندگی رو این زمین خاکی ...

غنچه با دل گرفته گفت :

زندگی لب زخنده بستن است، گوشه ای درون خود نشستن است

گل به خنده گفت :

زندگی شکفتن است، با زبان سبز راز گفتن است

شاید هم من هنوز غنچه ام ... پس این غنچه کی میخواد وا بشه ؟؟ کی؟؟