من و تو

درباره ما
دکتر شریعتی جمله ای داره که میگه : سرمایه ماورایی انسان به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد.من خیلی به این جمله فکر کردم، به اینکه حرف هایی از جنس نگفتن چی می تونه باشه و به این نتیجه رسیدم که یعنی : حرف هایی که هنوز فرصت و موقعیت گفتنشون فراهم نشده ، حرف هایی که شاید مخاطب هنوز به درجه فهمش نرسیده ... ولی خوب جنس این حرف ها می تونه عاشقانه ، عارفانه ، سیاسی ، اجتماعی و ... باشه . اما ما میخوایم اینجا هیچ حرف نگفته ای واسه هم نداشته باشیم چون می خوایم سرمایه هامون و با هم قسمت کنیم ... چون ما یه روحیم تو دو بدن ... چون نیمه های پیدا شده ایم ... خدایا شکرت
منوی اصلی
آرشیو موضوعی
آرشیو ماهانه
نویسندگان
نویسنده: الهام - ۱۳٩٠/۸/۳٠

دلم خیلی گرفته ، نمی دونم چون دچار پیچیدگیم اینقدر حساس شدم یا چون دچار پیچیدگیم ازت انتظار بیشتری دارم یا چون تو سرت شلوغ شده و کمتر سراغم و میگیری حساس شدم، ولی خیلی از این قضیه دلتنگم. همش میخواد گریه ام بگیره ...

من می دونم گاهی آدم سرش شلوغ میشه، می دونم وقت نمی کنه، ولی اینم می دونم وقتی بدونه کسی منتظرشه یه وقتی جور می کنه ... آخه وقت چندانی نمی خواد یه زنگ زدن، میخواد ؟؟؟

داشتیم با هم حرف می زدیم، موبایلت زنگ خورد، انتظار داشتم جواب ندی و هرکسی بود بعدا خودت بزنگی بهش، ولی ... باز بیشتر دلم گرفت، آخه داره یه ساعت میشه که هنوز زنگ نزدی ...

دلم گرفته، حالم گرفته، از صبح حال و حوصله هیچ کاری ندارم و نتونستم هیچ کاری کنم، هی ایمیلم و رفرش می کنم و هی ذل زدم تو گوشیم و منتظر ... ولی وقتی ناراحتم از ناراحتیم ابراز ناراحتی می کنی و می گی حست و گرفتم ... ولی اینکاری بود که تو کردی ... حوصله هیچ کاری رو ندارم ، دلم میخواد گریه کنم ...

نمی دونم تو اگه جای من بودی چه احساسی میداشتی ...




نویسنده: پژمان - ۱۳٩٠/۸/۱۸

باز کنار قلب من ساده گذر کن
خدا باهام بهم زده ازم حذر کن
دست منو گرفته ازش گذشتم
جاده به انتها رسید من برنگشتم
میحام خدا خدا کنم تو جای من شو
صدای من نمیرسه صدای من شو
چقدر خدا خدا کنم دلش بلرزه
گریه دل شکسته ها چقدر می ارزه
نگو نگو نمیرسم طاقت موندنم کمه
ببین مسیر آخرم چشمای بارون زدمه
نگو نگو نمیرسم طاقت موندنم کمه
ببین مسیر آخرم چشمای بارون زدمه
چقدر خدا خدا کنم دلش بلرزه
گریه دل شکسته ها چقدر می ارزه




نویسنده: الهام - ۱۳٩٠/۸/۱٧

تو این هوای برفی یه چایی دو نفره خیلی می چسبه ماچ




نویسنده: الهام - ۱۳٩٠/۸/۱٥

امروز 15 آبان ِ . روز به روز داریم به روز عروسیمون نزدیک میشیم. با خرید یکسری از وسایل بزرگ کمی استرسم کم شده، هرچند اون هم ماجراهای خودش رو داشت و کلی پیچیدگی داشت ... ولی به قول پژمان این ها هرچند مهم هستن ولی اهمیتشون به پای  اهمیت خودمون و ارتباطمون نیست.قلب

دیشب با اینکه خسته بودم خوابم نمی برد، داشتم به خریدام فکر می کردم و اینکه خوبه یا بد و ... یه لحظه احساس غریبی بهم دست داد، احساس اینکه من دارم مقدمات زندگیمون و آماده می کنم. زندگی مستقل خودمون. احساسی مثل قلقلک داشت. یه احساس شیرین ... طوری بود که لبخند و رو لبام آورد، صبح به پژمان احساسم رو گفتم ولی فکر کنم اونقدرها نتونستم احساسم و بهش منتقل کنم و اون نتونست شیرینی این احساس رو درک کنه.قلب

امروز روز عرفه است. پژمان می گفت دلش میخواست از امروز مسلمون بشیم، آخه مدتیه دچار پیچیدگی هایی شدیم که از خدا و اسلام به دور افتادیم، البته نه اینکه خدا رو فراموش کرده باشیم، همیشه تو احساس های خوب به یادشیم و شکرش می کنیم، منظورم نماز و اینا بود. خلاصه می خواستیم بریم مراسم دعای عرفه، ولی خوب نشد، (اتفاقا همین الان پژمان زنگ زد که بگه با هم بریم خونشون و از اونجا یا بریم جای دیگه یا توی خونه بخونیم دعاش رو، ولی از اونجایی که مهمون داشتن و من با این حال نذار دوست نداشتم برم، شبم قراره بیان خونه ما  دیدم دیر میشه و نرم بهتره، امیدوارم پژمانی ناراحت نشده باشهقلب ) ولی من از امروز سعیم رو می کنم که به قول پژمان مسلمون بشم.ماچ

خدایا کمکمون کن زندگی خوبی بسازیم و ازش لذت ببریم

آمین یا رب العالمین




نویسنده: الهام - ۱۳٩٠/۸/٢

تاریخ عروسیمون مشخص شد، یعنی تالار گرفتیم. سوم اسفند ماه سال هزار و سیصد و نود یا به عبارتی 3/12/1390 . یه جوریم ، انگار بیشتر باورم شده، یا بهتر بگم ، انگار تا حالا اینطوری باور نکرده بودم... یعنی من متاهل شدم؟؟؟ از سه اسفند دیگه خونه خودمون و داریم؟ زندگی خودمون؟ برنامه خودمون؟ راستش رو بخوای استرس دارم، کمی هم می ترسم. ولی می دونی هر وقت اینطوری اضطراب می گیرم سعی می کنم به این فکر کنم که تو همیشه همراه منی، نیازی به نگرانی نیست ... اینطوری که فکر می کنم استرسم کم میشه، اصلا همین که به تو فکر می کنم از همه فکرا فارغ میشم

می دونی پژمانم من همیشه از اینکه تو زندگی تنها باشم بدم میومده، هیچی رو تنهایی دوست نداشتم، حتی بهشت و ... واسه همینم بود که ازت قول گرفتم همیشه طوری باشی که هیچ وقت احساس تنهایی نکنم. مرسی که بهم قول دادی، این قول تو به من خیلی امید میده. تو نگرانیام واسه کارام و واسه آینده ، به این قول تو فکر می کنم و امیدم زیاد میشه . امید زندگی منی عسلم ...

همین الان که داشتم این و می نوشتم اس ام اس زدی :

یه عشق دارم الهامیه

خوب و خوش و دلبریه

من این یار و نداشتم

روز خوبی نداشتم

خدا بهم سوگلی داد

یه عشق چاق گل گلی داد

عالی بود عسلممممممممممم ، کلی خندیدممممممممم، خیلی مرسی، به قول خودت خیلی عشقیییییییییییی

 ماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچ

 ایشالله که همه چی خوب و خوش پیش بره و به سلامتی بریم تو خونه خودمون

خود خودمون

خدای عزیزم همیشه همراهمون باش




نویسنده: الهام - ۱۳٩٠/۸/۱

این چند روزه خیلی بهتریم، پنج شنبه یه جورایی حال خراب بودم و حس هیچ کاری نداشتم. پژمان کار داشت و قرار شده بود پنج شنبه و جمعه خونه مون نیاد که بتونه به کارش برسه. پنج شنبه روز خواستگاری داداشم هم بود و من قرار نبود برم، پژمانی که دید من اینقد بیحالم و قراره تنها بمونم اومد پیشم. بودنش و از اون مهم تر حسی که بهم منتقل می کرد کم کم حالم و بهتر کرد. اینکه احساس کردم واسه خاطر من اومده پیشم. اینکه بغلم کرد، اینکه باهام حرف زد... همه اینا...

شب، پیش همدیگه بودیم، جمعه که بیدار شدم حالم خیلی بهتر بود. قرار شد پژمان بره خونه شون و به کارش برسه تا عصری، بعد بیاد دنبالم بریم خونه عموشینا. شب که از اونجا برگشتیم کلی با هم حرف زدیم، تو بغل هم، یاد خاطرات، یاد خوشی ها، شناختای جدیدمون و از هم گفتیم، خلاصه روحمون دوباره جون گرفت. طوری که دیگه از دلم نمی اومد از تو بغلش بیام بیرون...

شنبه صبح با هم رفتیم سرکار، عصری پژمانی واسه خاطر اینکه پیچیدگی روحی جسمی (نیشخند)که برام پیش اومده بود، گفت میاد دنبالم که با هم بریم، من و برسونه خونه و بره، نمی دونی چه حس خوبی داشتم، انگار تو فضا سیر می کردم. نه فقط به خاطر اینکه راحت می تونستم تا خونه برم، واسه اینکه احساس می کردم پژمان عزیزم شرایط من رو می فهمه و به فکرم هست.

اینطوری شد که احساس کردم حس های بد هیچ جایی نباید تو قلب من داشته باشن تا وقتی با وجود ارزشمندی به نام پژمان هستم. تا وقتی عشق همچین آدمی تو دل منه، نباید به خاطر مسائل ناراحت کننده خودم و درگیر کنم. احساس کردم عشق پژمان به من واقعا واقعا واقعا ثابت قدم و راسته. احساس کردم همه کس و همه امید زندگیمه. انگار همه احساس های خوب زندگی به قلبم برگشت...

پژمان عزیز و خوبم مرسی که این همه حس خوب رو به من برگردوندی

مرسی که این همه زحمت کشیدی برام

مرسی که به فکرم هستی

به خودت هم گفتم که عاشق این دل پاک و مهربونتم

عاشق دستای گرمت

عاشق آغوش پر عشقت

پژمانم من احساس می کنم با تو هیچ نگرانی تو دنیا نمی تونه اذیتم کنه

چون تو با من و در کنار منی

پژمانی من کنار تو بیشترین آرامش و دارم و بیشترین احساس زندگی

دوست دارم همیشه برات جوون و شاد بمونم و به حرفات گوش کنم که خوشحال باشی عشق پاکم

پژمان جونم دلم برای تو وآغوش گرمت تنگ شد...

از ته قلب و با تمام وجود دوستت دارم و بهت افتخار می کنم ارزشمندترینم