من و تو

درباره ما
دکتر شریعتی جمله ای داره که میگه : سرمایه ماورایی انسان به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد.من خیلی به این جمله فکر کردم، به اینکه حرف هایی از جنس نگفتن چی می تونه باشه و به این نتیجه رسیدم که یعنی : حرف هایی که هنوز فرصت و موقعیت گفتنشون فراهم نشده ، حرف هایی که شاید مخاطب هنوز به درجه فهمش نرسیده ... ولی خوب جنس این حرف ها می تونه عاشقانه ، عارفانه ، سیاسی ، اجتماعی و ... باشه . اما ما میخوایم اینجا هیچ حرف نگفته ای واسه هم نداشته باشیم چون می خوایم سرمایه هامون و با هم قسمت کنیم ... چون ما یه روحیم تو دو بدن ... چون نیمه های پیدا شده ایم ... خدایا شکرت
منوی اصلی
آرشیو موضوعی
آرشیو ماهانه
نویسندگان
نویسنده: پژمان - ۱۳٩٠/۱٢/٢۳

بعد از اینکه تلفنی باهات صحبت کردم و هر چی تلاش کردم که حالت خوب باشه و جواب نداد، حس خیلی بدی بهم دست داد. بعد از دیدن اولین ایمیلت دیگه کلا بهم ریختم و افسردگی گرفتمو ... دیگه حوصله کار کردن نداشتم و با اینکه میلی به غذا نداشتم رفتم ناهار بوخورم. من که همیشه به آشپز میگفتم بیشتر بریزه و دو تا نون لواش همراه غذام می خوردم، امروز همون غذای کم رو هم به زور خوردم.

از ناهار که برگشتم سر جام دیدم ایمیل جدیدت اومده، وقتی خوندم واقعا وجدان کردم که من که سهلم خالقت هم سر از روحیاتت در نمیاره، احساس کردم که فهمیدی چقدر داغونم و میخوای من از این حالت در بیام بیرون و خوشحال بشم، به خاطر همین دیگه از اون حس بد اومدم بیرون. ویندوز اداره رو ریست کردم که با ویندوز خودم بیام بالا و برم تو فیسبوک اوامر الهام جون رو اجرا کنم که دیدم نمیشه و انگار گاو شده، هر کاری کردم (سیف مود و ری استور و ...) آدم نشد که نشد. دیگه بیخیالش شدم و فکر کردم که باید یه ویندوز دیگه بریزم که ایمیل بعدیتو دیدم رفتم وبلاگمونو خوندم و دیدم که چه با انرژی مطلب نوشتی دسست درد نکنه که خوشگله دیگه خوشحال شده بودم دیدم که اگه برم ویندوز نصب کنم طول میگشه و جیگری منتظر میمونه و غصه دار میشه. گفتم بیام علی الحساب تو وبلاگ یه جوابی بدم بعد برم سراغ نصب

عسلیم خیلی دوست دارم. زندگی خوبی در کنار هم داریم. بیا قدر لحظالت خوشمونو بدونیم عزیز دلمبغلقلبماچبغل

4شنبه سوری شما هم مبارک باشه عشق جاویدان پژمان،الهام جون پژمانقلبماچ

ایشالا امشب بتونیم شب خوشی رو کنار مامانینا داشته باشیم و خاطره شهنیشخند




نویسنده: الهام - ۱۳٩٠/۱٢/٢۳

سلاااااااااااااااااااااام

خیلی وقته که چیزی ننوشتم ، قبل از عروسی که اصلا فکر و ذکر مشغول بود و بعدش حس نوشتن نیومده بود سراغم ، ولی نمی دونم چی شده امروز ، مثل قدیما بدجور ویر نوشتن رفته تو جونم و هی دوست دارم بنویسمزبان

خوب آخرین پستی که تو وبلاگمونه کار پژمانه که کلی زحمت کشیده و واسه تولد الهامی پست گذاشته و من و خوشحال کرده قلب دستش درد نکنه ماچ تو این مدت اتفاق زیاد افتاده که مهم ترینش همون عروسیمونه که بسیار خوب و عالی برگزار شد و همه راضی بودن الا من و اون هم دلیلش این بود که دوست داشتم چند ساعت بیشتر می بود نیشخند خوب بچست دیگه ، دلش میخواد زبان حیف که کارکنان تالار این حس و درک نمی کنن و نمیذارن مراسم حتی چند دقیقه بیشتر طول بکشه ، امان از دستشون مژه

ولی واقعا روز عروسیمون رو خیلی دوست داشتم و خیلی بهم خوش گذشت.

و اما بعد از عروسی که به عنوان ماه عسل رفتیم کیش که این سفر هم به از عروسیمون نباشه خیلی خوب و شیک و مامان و خوب و خوش آب و هوا و پر هیجان و پر شیطونی برگزار شد که جای بسی شادمانی و امیده ماچ کلی کارای نکرده کردیم ... غواصی ، پاراسل، جت اسکی، دلفیناریوم، کلاسیک شو  و ... آخرشم یه هوا عسک گرفتیم بیسسسست ، خلاصه اینکه جای همه رو اونجا خالی کردیم بغل

و اما بعد از اون بود که تازه به این فکر افتادی که بله خونه و زندگی داریم و نیاز به رفت و روب و غذا و کار و اینا داره و ما هم که ماشالله یکی از یکی تو کارای خونه واردترنیشخند ولی خوب اینم واسه خودش یه خاطرست و حال میده دیگه یه جوراییچشمک بعدش که پیر شدیم واسه هم تعریف می کنیم : (اینجا رو با لحن دو تا آدم پیر بخونین)

الهام : پژمانی یادته اون روزای اول چطوری مثل قاشقی تو عسل میموندیم و ساعت تند تند می گذشت و همیشه دیرمون میشد و به هیچ کاری هم نمی رسیدیم؟؟لبخند

پژمان : آره عسل ، یادش بخیر ... الان بچه هامونم ماشالله واسه خودشون کسی شدن، خودمون که دیگه باز نشسته ایم ... نوه ها رو بگو که چقد دوستمون دارن راستی کی میان ببینیمشون؟؟قلب

الهام : میان ، چهارشنبه سوری میان و باز شلوغ بازی در میارن، ولی عسل اگه تو اونطوری که با بچه ها دعوا میکردی با نوه ها دعوا میکردی اصلا سراغت و نمی گرفتن ها خیال باطل

پژمان : بله خوب ، آخه تربیت بچه ها دست ما بود و تربیت نوه ها دست بچه هاست ، ما فقط با هاشون بازی می کنیممتفکر

الهام : بله دیگه ، حق با خود خود همسری جون پژمانیهماچ ، میگم پژمان بیا مثل جوونی هامون اینطوری بخندیم نیشخند 

پژمان : آخه دیگه دندونی نداریم که نشون بدیمابرو

الهام : عیب نداره ، بی دندون می خندیم ، خاطره میشه واسه آینده موننیشخند

اصلا امید به زندگی رو حال می کنی؟؟؟زبان 

خلاصه دیگه زندگی مون در گذره و داره کم کم شکل می گیره هر چند هر دوتامون هنوز کامل باورمون نشده ولی به قول پژمان همین که نمی خواد هر وقت با همیم به فکر این باشیم که کجا بریم خیلی ی ی ی خوبهنیشخند 

تازشم یه هفته دیگه عیده و ما هنوز خونه تکونی نکردیم تعجب فکر نکنید شوخی کردم ، واقعا خونمون تکونده است باید جمعش کنیم نیشخند

خلاصه ما خوشحالیم که با همیم و میخوایم تمام قله های زندگی رو یکی یکی فتح کنیم ... میگی نه ؟! نیگا کن چشمکقلب

راستیییییییی چهار شنبه سوری ی ی ی ی مباررررررررررررررررررک ک ک کماچ