من و تو

درباره ما
دکتر شریعتی جمله ای داره که میگه : سرمایه ماورایی انسان به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد.من خیلی به این جمله فکر کردم، به اینکه حرف هایی از جنس نگفتن چی می تونه باشه و به این نتیجه رسیدم که یعنی : حرف هایی که هنوز فرصت و موقعیت گفتنشون فراهم نشده ، حرف هایی که شاید مخاطب هنوز به درجه فهمش نرسیده ... ولی خوب جنس این حرف ها می تونه عاشقانه ، عارفانه ، سیاسی ، اجتماعی و ... باشه . اما ما میخوایم اینجا هیچ حرف نگفته ای واسه هم نداشته باشیم چون می خوایم سرمایه هامون و با هم قسمت کنیم ... چون ما یه روحیم تو دو بدن ... چون نیمه های پیدا شده ایم ... خدایا شکرت
منوی اصلی
آرشیو موضوعی
آرشیو ماهانه
نویسندگان
نویسنده: الهام - ۱۳٩٠/۱٠/٢۸

سردی نگاتو بشکن ،فاصله سزای ما نیست
تو بدون، واسه همیشه، این جدائی حق مانیست
بودن تو آرزومه ، حتی واسه ی یه لحظه
میمیرم بی تو
خوندن من یه بهانست ،یه سرود عاشقانست
من برات ترانه می گم، تا بدونی که باهاتم
تو خود دلیل بودنم ،بی تو شب سحر نمی شه
میمیرم بی تو
 من عشقت رو به همه دنیا نمی دم
حتی یادت رو به کوه و دریا نمی دم
با تو می مونم واسه همیشه
اگه دنیا بخواد من و تو تنها بمونیم
واست میمیرم ، جواب دنیا رو می دم
با تو می مونم واسه همیشه
خاطرات تو رو چه خوب چه بد حک می کنم
توی تنهاییام فقط به تو فکر می کنم
با تو می مونم واسه همیشه

------------------------------------------------------------------

پژمانم دل تنگتم ، ایشالله که زودتر از سفر برگردی

دوستت دارم 

 

 




نویسنده: الهام - ۱۳٩٠/۱٠/۱٢

داشتم تو وبگردی میکردم به این متن رسیدم ، خیلی زیبا اومد به نظرم و یاد تو رو تو دلم زنده کرد بهترینم ...

دوستت دارم پژمانم ،ای همه امیدم م م م ماچماچماچ 

 -----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

کنارت هستم برای روزی که  دستان نازنینت را در دستان مضطربم میگذاری و ازم قول میخواهی که تا ابد کنارت بمانم

مردت هستم برای لحظه ای که از بزرگترها اجازه میگیری تا شاهزاده این مملکت بشوی

مردی که پا به پایت در مغازه های شهر  می آید تا وسواسهایت  را برای خرید یک روسری ساده عاشقانه بپرستد کیست؟منم!

برای روزهایی که پدر و مادرمان پیر میشوند و میترسی که دختر خوبی برایشان نبوده باشی، من کنارت هستم تا خدمتشان کنیم و نترسی...

برای ثانیه ای که پدران و مادرانمان  به بهشت میروند من کنارتم تا درد یتیمی را کمتر حس کنی
مردی که اشکهایت را میبوسد و موهای پریشانت را شانه میزند، منم
 
 
برا ی ثانیه ای که فرشته ای از بهشت در رحم تو به امانت می آید ، منم که کنارتم و تو در آغوش من هست که می آرامی

در تمام آن ۲۸۹ روز بارداری ، وقتی از قیافه می افتی و شکمت خط خطی میشود و نمیتوانی حتی درست راه بروی ، منم که کنارتم و شبها تن خسته ات را در آغوش میگیرم

مردی که دستانت را در آن لحظات پر درد و امید تولد  میگیرد  و عرق از پیشانی پر دردت پاک میکند منم


مردی که موهای دخترانت را قبل از خواب شانه میکند و  شما را در آغوش مردانه اش در بر میگیرد منم

مردی که شبهای بیخوابی برایت چای گلاب می اورد تا قصه زندگیت را گوش میکند ، منم
مردی که با دستان خسته اش ،شانه های  خسته تر تو از این زندگی سخت را ، هر شب نوازش میکند تا بیارامند کیست؟ منم
 
تو برف زمستون ، وقتی از خواب پا میشی و میری پشت پنجره ،اونیکه روی بخار شیشه اتاق اسمت را نوشته منم

کسیکه بارها و بارها نازت را میکشد و قهرهایت را خریدار است هنوز ، منم

 
سالهاست که شب عید میروی سراغ یتیمها تا شادشان کنی ، مردی که تمام این سالها کنارت کادو ها را خریده و روبان زده و همراهت بوده منم.
تو انگار برای همه گربه های گرسنه زمین ، دلت میسوزد که نصفه شب در پارک ساعی شیر تازه برای بچه گربه ها میبری یا در پاریس غذای خودت را برای گربه ها نگه میداشتی  یا در  بانکوک همه آنها را دور خودت جمع میکردی که غذای مخصوص بهشون بدی

وقتی از سر کار میخواهی به خانه بروی ، مردی که پیاده می آید کنارت که تا خانه با هم قدم بزنید ، کسی نیست جز من.

 
 مردی که خسته از کار روزانه به ضریح چشمانت پناه می آورد و تو حاجت روایش میکنی منم 
آهای دختر شبهای پاییز !
 
اونیکه به خاطرت ، ته اقیانوس وسط تاریکی و خطر میرود تا صدفی به نامت بگشاید و شاید مرواریدی  لایقت بیاید ، منم

اونیکه بعد  از سالها  همسری ، بدن از تناسب افتاده ات را می بوید و می بوسد منم
 
روزی که اولین موی سپیدت را در آینه میبینی و تلخ میخندی،، منم که موهایت را در دستان مردانه ام جمع میکنم و در آغوشم سفت میفشارمت و در گوشت زمزمه میکنم که
 « امروز دو برابر عاشقتم ای شراب کهنه »
روزی که نگران چین و چروکهای تازه از راه رسیده صورت زیبایت میشوی ، منم که بهترین زیبارویان عالم را با ثانیه ای باتو بودن معاوضه نخواهم کرد

 
برای روزهایی که فرزندانمان میروند دنبال سرنوشتشان و تو در اتاقهایشان میگریی ، منم مردی که دستانت را میگیرد و تو را شبانه به کنار دریا میبرد تا هر چقدر میخواهی با بیکرانگی آب از دلتنگیهایت بگویی

برای روزهایی که جسمت تغییر میکند و فکر میکنی دیگر زن نیستی و میترسی  ؛ منم که بارها و بارها حس زن بودنت را به تک تک سلولهایت یاد آوری میکنم...همان مرد وحشی روزهای اولمان میشوم تا یادت نرود که  تویی شاه بیت غزل زندگی من.
******************************
مردی که برایت فال حافظ میگیرد و  در حافظیه برایت  نماز اقامه میکند منم
مردی که دیوارهای مسجد الحرام را به احترامت میبوسد منم
مردی که در قنونتش سلامتی تو و شادی روح تو را میخواهد منم
مردی که بعد از نماز صبحش ، بالای سرت می آید و با بوسه ای بر پیشانی ات بیدارت میکند منم...من همان کسی هستم که سالهاست قامت تو را در هنگام اقامه نماز در چادر سپید ، با بهشت معاوضه نکرده است
تو همه معنویتی هستی که در زندگیم توشه بر گرفته ام
عشق تو دروازه ورود من به بیکران الهی بود...بک یا الله من هم تویی
بگذار نا محرمان بپندارند من کافرم...کفر و ایمان من تویی
مردی که منیتهایش تویی ، منم
 
 
نویسنده : یک روانشناس به نام دکتر شیری که این نوشته رو روی سایتش گذاشته بود.



نویسنده: الهام - ۱۳٩٠/۱٠/۱۱

یو هووووووو، هوراااااااااا

بالاخره خونه دار شدیم م م م ، البته هنوز اونطوریا دارای خونه نشدیما یعنی نخریدیم ولی فعلا ، تونستیم جایی داشته باشیم که بهش بگیم خونه خودمونقلب   ،  جایی که بتونیم کنار هم باشیم بی دغدغهبغل   ،     جایی که بتونیم توش آروم بگیریملبخند ،   جایی که توش لاو بترکونیمقلب  ،   جایی که توش خوش باشیمخنده  ،  همدیگه رو بغل کنیم بغل  ،   حرف بزنیمخیال باطل  ،  شیطونی کنیمشیطان  ،  شلوغ بازی در بیاریمابله  ،  عبادت کنیمفرشته  ،  و جایی که بتونیم توش یه دل سییییییر بخوابییییمممخوابنیشخند

 تقاطع سردار جنگل و نیایش ، خونه پژمان و الهامماچ

و به قول شاعر : خانه ای ساخته ایم ، سایه بانش همه عشق  ، زیر پا فرش غرور  ، و حصارش همه تکرار صفاقلب

یه حسی دارم ، هم خوشحال هم استرسی، روزا دارن تند و تند پشت سر هم میرن تا به روز موعود نزدیک بشیم که هم خوبه و هم استرس داره، الان خیال پژمان راحت تر شده ، البته من باید تازه برم تو فاز دوم خرید

زندگی چیز عجیبیه به خدا، انگار آدم تو هر شرایطیم که باشه یه سری خوشی داره و یه سری نگرانی

اینطوریه دیگهلبخند ولی خدا رو شکر که من خیالم از پژمانم راحته و میدونم همیشه و همه جا یار و یاور و غمخوارمه ، این فکر بهم آرامش میده ، مرسی پژمانی جونیماچ

ایشالله که بتونیم زندگی خوب و سرشار از عشق و سلامتی و سرزندگی داشته باشیمقلب

یا خود خودششششششششششمژه

 




نویسنده: الهام - ۱۳٩٠/۱٠/٥

سلام

امروز خیلی حال و هوای نوشتن دارم، نمی دونم چرا؟ ولی احساس می کنم یه چیزی کمه ... می دونی من همیشه تو خیال خودم همه چی رو شاد می دیدم ، منظورم اینه که همیشه دوست داشتم وقتی زندگیم و با عشق شروع می کنم همه اتفاقات و برنامه هاش رو با شور و شوق انجام بدم ، با بیشترین اشتیاق ، چون ذره ذره اش برای ساختن زندگیمونه ... ولی حالا احساس می کنم استرسی که داریم بیش از شوقمونه ، شاید دلیلش این باشه که داریم سخت می گیریم، و شاید هم دارم می گیرم ...

احساس می کنم که خیلی دوست داشتم این حرف ها رو همین الان با پژمان میزدم ، ولی الان سر کار هستیم هر دومون و من تا شب کلاس دارم - این کلاسه هم شده واسه ما محل بحث ، خداییش الان چه وقتش بود؟؟ بی خیال ، فعلا باز تو همون حس قبلی بذار به نوشتنمون ادامه بدیم- 

دیروز ۸ امین ماهگرد عقدمون بود، یعنی ما ۸ ماهه شدیم، به قول پژمان یه ماه دیگه فارغ می شیم ... لبخنددیروز رفتیم لباس عروسی و کت و شلوار دامادیمون و گرفتیم، قرار بود تنها بریم ولی پژمان گفت یه خانم باشه باهامون بهتره و پیشنهاد داد خواهرم بیاد، طوری شد که با مامانم وخواهرم رفتیم گرفتیم ولی گویا مامان پژمان ناراحت شده که چرا به اون نگفتیم ...

راستش بعد از اینکه همه چیزمون و خودمون گرفتیم فکر نمی کردم دیگه همچین انتظاری وجود داشته باشه ... حالا موندیم ، به قول پژمانی گرفتار شدیم ...

مامان بابا ها، البته مخصوصا مامانا رو مسایل عجیبی حساسن!!! یعنی من هم مامان بشم اینطوری میشم؟؟ اصلا دلم نمی خواد ...

پژمانم از این قضیه دلخور بود، دیدم ایمیل هام و سرسری جواب داده ها، آخه ما ایمیل بازی می کنیم با هم، ولی گفتم شاید سرش شلوغ بوده و عجله داشته ، ولی وقتی تلفنی باهاش صحبت کردم مطمئن شدم طوری شده، گفت خواهرش بهش گفته که مامانش ناراحت شده ...

واقعا حس عجیبیه ، اینکه دو نفر دلشون می خواد خودشون برن پی کاراشون و خانواده ها دوست دارن همراهیشون کنن و اگه این اتفاق نیفته غصه می خورن

حالا باید چیکار کرد؟؟ دلم میسوزه واسه مامان پژمان، الان فکر می کنه ما بهش اهمیتی ندادیم که این اتفاق افتاده ، ولی خود خدا میدونه که همچین قضیه ای نیست .... خودمونم که نمی تونیم بریم باهاش صحبت کنیم و بهش بگیم قضیه چی بوده، که اگه هم اینکار و بکنیم قبولش سخته ... شاید باید بسپریمش به زمان و سعی کنیم بیشتر حواسمون باشه

چه بدونیم والا ، مامانن دیگه ، حساسن دیگه

ایشالله که ما خودمون وقتی مامان و بابا شدیم امیدومون فقط به هم باشه و کاری به کار بچه هه نداشته باشیم

آمین یا رب العالمین

می دونی اینجور اتفاق ها هم که میفته علاوه بر اون استرس، ناراحتی ناشی از این اتفاق حس آدم رو بیشتر بدتر به هم میریزه

دلم میخواد شاد باشیم به خدا ، خیلی دلم میخواد

به قول پژمان دلمون تنگ شده واسه یه تفریح و سفر درست و حسابی که خستگی در کنیمخیال باطل

پژمان هی بهم میگه شیطون ولی من هنوز فرصت نکردم واقعا شیطونی کنمنیشخند فک کنم پژمان که این و بخونه بگه بسم اللهزبان

ولی واقعا دوست دارم از ته دل بخندم و شیطونی کنم ، بی دغدغه ، خوش میگذره ، نه؟؟؟قلب

هی خداجون کمکمون کن ... دستت مرسیماچ

فک کنم کم کم نوع نوشته های این وبلاگم عوض کنم ، منتظر باش عزیزمبغل